|
شهریار شناسی
شهریار
|
دم به دم زنده از آنیم که دم زنده از اوست دم زن از عشق وجودی که عدم زنده از اوست آفرینش قلم اندازش و عشقش رقم است آفرینش به قلم کن که رقم زنده از اوست کعبه اش از دل عشاق و در آن کعبه دل غمش آن سنگ سیاهی که حرم زنده از اوست مرده بود از طربم دل به غمش زنده شدم زندگی گو همه غم باش که غم زنده از اوست چه قدیمی که قدم نیز هم از بهر تو داشت تو چه طفلی و حدوثی که قدم زنده از اوست نقش او گیر که هر سکه قلبی نخرند نام شاهی است که دینار و درم زنده از اوست شهریار از پس مرگ تو حیات ابد است جان ما کشته او باد که هم زنده از اوست نیست چندان کرم این جان جنین افشاندن جان به قربان کریمی که کرم زنده از اوست (شهریار [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:1 ] [ فرناز ]
[ ]
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت چو بلبل نغمهخوانم تا تو چون گل پاکدامانی حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت تمنای وصالم نیست ، عشق من بگیر از من به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت امید خستهام تا چند گیرد با اجل کشتی بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت ؟ چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:25 ] [ فرناز ]
[ ]
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم نمی دانم چرا ؟ نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ، نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:23 ] [ فرناز ]
[ ]
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم. تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند. پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم. فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است. پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست ولی زندگی نیست؟ نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور. فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور. فرشته تنها نگاه می کرد. پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم. فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است. [ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 21:56 ] [ فرناز ]
[ ]
مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.. پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم [ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 21:50 ] [ فرناز ]
[ ]
آمـدی، جـانـم بـه قـربـانـت ولــی حـالا چـرا بی وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا نوشـدارویی و بعـد از مرگ سهـراب آمدی سنگدل این زودتر می خــواستی، حالا چـرا عـمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا نـازنـیـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــی داده ایــم دیگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا وه کـه بـا ایـن عـمرهـای کـوتـه بی اعـتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چـرا شورفرهادم به پرسش سر بزیر افکنده بود ای لـب شـیـرین جـواب تـلخ سربالا چـــرا ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت این قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا آسمان چـون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگـفـتم من نمی پاشد ز هـم دنــیـا چـرا در خـزان هـجر گـل ای بلبل طبع حــزین خامُـشی شـرط وفـاداری بـود، غـوغـا چـرا شهـریارا بی حبـیب خود نمی کردی سفر این سفـر راه قـیامت می روی، تـنهـا چـرا [ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 15:10 ] [ فرناز ]
[ ]
دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی [ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 14:3 ] [ فرناز ]
[ ]
کسي نیست در این گوشه فراموشتر از من [ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 21:6 ] [ فرناز ]
[ ]
زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم باز هم یک شعر زیبا از شهریار: شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنست متن خبر كه یك قلم بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنست چون تو نه در مقابلی عكس تو پیش رونهیم اینهم از آب و آینه خواهش ماه كردنست نو گل نازنین من تا تو نگاه میكنی لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنست ماه عبادتست و من با لب روزهدار ازین قول و غزل نوشتنم بیم گناه كردنست لیك چراغ ذوق هم این همه كشته داشتن چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه كردنست غفلت كائنات را جنبش سایهها همه سجده به كاخ كبریا خواه نخواه كردنست از غم خود بپرس كو با دل ما چه میكند این هم اگر چه شكوه شحنه به شاه كردنست عهد تو سایه و صبا گو بشكن كه راه من رو به حریم كعبه لطف آله كردنست گاه به گاه پرسشی كن كه زكوه زندگی پرسش حال دوستان گاه به گاه كردنست بوسه تو به كام من كوه نورد تشنه را كوزه آب زندگی توشه راه كردنست خود برسان به شهریار ای كه درین محیط غم [ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 12:57 ] [ فرناز ]
[ ]
[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 20:27 ] [ فرناز ]
[ ]
آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد يك تار مو سياه! *** در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد در خاطرات تيره و تاريك خود دويد سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود يك تار مو سپيد! *** در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!" اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان بگريست هاي هاي! *** درياي خاطرات زمان گذشته بود هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را از دور مي شنيد *** طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير مي رفت باز در دل دريا به جستجو در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود يك مشت آرزو...! *** [ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 22:4 ] [ فرناز ]
[ ]
آئينه بود آب .
از بيكران دريا خورشيد مي دميد . زيباي من شكوه شكفتن را در آسمان و آينه مي ديد . اينك : سه آفتاب ! [ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 22:3 ] [ فرناز ]
[ ]
اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم يك روز، از دريچه زندان من بتاب *** مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت بي وحشت از تبر در دامن نسيم سحر غنچه واكنم با دست هاي بر شده تا آسمان پاك خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم *** اي مرغ آفتاب! از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد دست نسيم با تن من آشنا نشد گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار *** اي مرغ آفتاب! با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد، آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد، گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟ با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم. من بي قرار و تشنه ي پروازم تا خود كجا رسم به هر آوازم... *** اما بگو كجاست؟ آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود يك دم به كام دل اشكي توان فشاند شعري توان سرود؟ ***** [ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 23:28 ] [ فرناز ]
[ ]
كنار دريا، با آب همزبان بودم .
ميان توده رنگين گوش ماهي ها، ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم ! به موج هاي رها شادباش مي گفتم ! به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها، به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب، كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .
نهيب زد دريا، كه : - « مرد ! اين همه در پيچ تاب آب مگرد ! چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي ! مرا در آينه آسمان تماشا كن ! دري به روي خود از سوي آسمان واكن ! دهان باز زمين در پي تو مي گردد ! از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن ! زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش ! بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! » ***** [ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 23:27 ] [ فرناز ]
[ ]
دردل خسته ام چه میگذرد؟ این چه شوری است باز در سر من؟ باز از جان من چه میخواهند؟ برگ های سفیددفترمن؟
من به ویرانه های دل چون بوم روزگاری است های وهو دارم شیونی دردناکوروح گداز برسرگورآرزو دارم
سوز آهم اثر نمی بخشد دفتری را چرا سیاه کنم؟ شمع بالین مرگ خود باشم کاهش جان خود نگاه کنم؟
بس کنم این سیاهکاری بس گرچه دل ناله میکند:"بس نیست"؟ برگ های سفید دفترمن ازشماروسیاهتر کس نیست "مشیری" [ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 16:52 ] [ فرناز ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |